أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )

279

تجارب الأمم ( فارسى )

خواب را به بو عبيد گزارش كرد ، بو عبيد گفت : - « اين شهادت است . » پس ، به ياران سفارش كرد كه : - « هر گاه من كشته شوم فلان ، و هر گاه او كشته شود فلان ، سالار شما خواهد بود . . » و همه كسانى را كه از آن جام به نشانه پايمردى بنوشيدند ، نامزد سالارى كرد و سرانجام گفت : - « . . و اگر ابو القاسم بميرد ، مثنّى را سالار كنيد . » سپس با ياران براى نبرد بر نشست و از آب بگذشت . زمين رزم بر سپاهيان تنگ آمد . دو سپاه در هم بفشردند . اسبان همين كه پيل‌ها را و آن خرمابنان را كه بر پيلها بود ، و آن اسپان زره‌پوش و آن سواران را با پرچمهايى كه بر خود داشتند ، بديدند ، چيزى ديدند كه در چشم‌شان ناشناخته بود . چونان هرگز نديده بودند [ 189 ] سپاه اسلام مىخواست يورش برد ، ليك اسبان گام از گام بر نمىداشتند . سپاه ايران هر گاه با آن پيلها و آن زنگوله‌ها بر مسلمانان تاخت مىآورد ، گروههاى رزمى سپاه اسلام از هم مىپاشيد . اسبان همه رم مىكردند . ايرانيان ، سپاه اسلام را با پيكان‌ها سوراخ سوراخ مىكردند و مسلمانان درد مىكشيدند . در اين حال بود كه بو عبيد و ياران از اسب به زير آمدند و شمشير را به كار انداختند . ليك پيلها حمله مىكردند و آنان را پس مىراندند . ابو عبيد بانگ برداشت : - « پيلها را در ميان گيريد و باربندهاشان را ببريد و سواران‌شان را به زير اندازيد . » خود بر پيل سپيد يورش برد . به تنگ پيل بياويخت و آن را ببريد ، چنان كه سواران به زير افتادند . ديگران نيز چنين كردند . پيلى نبود كه پالان و پشت بند از او نينداخته باشند و سوارانش را نكشته باشند . آن گاه پيل به سوى بو عبيد پيش رفت و بو عبيد خرطوم‌اش با شمشير ببريد و پيل با دست خود به بو عبيد زد و بو عبيد بر زمين افتاد . پيل پاى بر بو عبيد نهاد و بو عبيد در زير پاى پيل جان سپرد . سپس پرچم را كسى گرفت كه بو عبيد پس از خود سالارش كرده بود . وى نيز با پيل در افتاد و پيل پس رفت . سپس پيل را به سوى مسلمانان كشيد . مسلمانان پيل را گير انداختند كه پيل خروشى برآورد و آن پرچم‌دار را همچون بو عبيد ، با دست بزد و به زمين انداخت و پاى بر او نهاد . هفت تن از ثقفيان يكى پس از ديگرى ، پرچم را بگرفتند و نبرد كردند و كشته شدند . تا سرانجام پرچم به مثنّى